تبليغاتX
تنها
تنها

تنها تر ازخودم بی کس تر از تنهایی

dastan divo delbar shenidid ... delbar asheg div shod vagti be div goft dost daram telesm div shekast tabdil be adam shod ...

 hala gesemano gosh konid zamani ashegh ye adam shodam vali ta behash goftam dost daram be dive sang dell tabdil shod man hanoz divo dost daram hata agar delbaresh man nabasham 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 12:34 توسط حمید| |

گفته بودن :
كلام شعر تنهايي سكوت است ...
ولي فكر نمي كردم اينقدر ...
 
 
اگر دنیا نمیداند که من
تنهاتر از تنهاترین تنهای تنهایم،
بیا یک لحظه شادم کن
که من غمگین تر از غمگین ترین غمهای دنیایم...
 
 

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و تنهایی و یک حس غریب

که به هزار عشق و هوس می ارزد

 
 
 
مرگ يک بار رخ نميدهد...
زيرا همه ما هر روز چند بار ميميريم
هر بار که با آرزوها٬ عطوفتها٬ علايق و پيوندهای خود وداع می کنيم
می ميريم......................
 
 
 
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 11:13 توسط حمید| |

چه درد آور است اين باريدنها

و كس نداندبا کدام تب

اينگونه مي سوزم و مي نوسيم؟!

چشم بر راه آمدن هايت

تو را در حلقوم تنهايي ناليده ام

زمزمه هايم را مي شنوي؟؟

من از هزاره ي افسوسها مي آيم

نشاني ام را از مهتاب بپرس!

در عمق تيره ي شب

در هر طلوع و غروبي چشم به راه توام...

بيصدا، نرم و خاموش

مي خواهم در صحراي خيالت محو شوم

در پيچ و خم نگاهت غرق...

و دردهاي كهنه ام را در زير آسمانت

با فريادهاي بيصدايم فرياد كنم

كاش بداني چقدر نياز به گم شدن دارم

آه...چه لذتي دارد در اين ناليدنها

براي نداشتن تو...گم شوم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 20:15 توسط حمید| |

اتاق تنهایی من آیا می فهمی که آرزوهای آبی ام٬ رنگ دیگری به خود گرفته اند؟

و آیا درک می کنی که لحظه هایم٬ چگونه در سکوت و دلتنگی سپری می شود؟

حس می کنم اتاق می خواهد از درد تنهایی ام فرو بریزد٬ و مرا زیر این سکوت

اندوه باردفن کند.

می دانی٬ بی تو دیوار های این اتاق و پنجره های خاطراتم٬ دلگیر است .

می دانی٬ وقتی قرار نیست تو بیایی٬

آرزو می کنم خورشید هرگز طلوع نکند

آرزو می کنم دیگر پرندگان آوازی نخوانند

و آرزو می کنم تمام شقایق ها پژمرده شوند

غوطه ور در این سکوت هولناک با این افکار در هم و بر هم٬

ناگاه٬ احساس می کنم سالها از پی هم گذشته اند٬

و بعد از گذشت این سالها٬ بوی کهنگی تمام خاطراتم را پر کرده

اما هیچ کس تنهایی ام را درک نکرده است

نمی دانم٬ نمی دانم چه بگویم٬ چگونه بگویم!!

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 11:41 توسط حمید| |

روزگار اما وفا با ما نداشت                     طاقت خوشبختي ما را نداشت


پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت         بي گمان از مرگ ما پروا نداشت


آخر اين قصه هجران بود و بس                حسرت و رنج فراوان بود و بس


يار ما را از جدايي غم نبود                     در غمش مجنون عاشق كم نبود


بر سر پيمان خود محكم نبود                  سهم من از عشق جز ماتم نبود


با من ديوانه پيمان ساده بست              ساده هم آن عهد و پيمان را شكست


بي خبر پيمان ياري را گسست              بي خبر ناگاه پشتم را شكست


آن كبوتر عاقبت از بند رست                  رفت با دلدار ديگر عهد بست


با كه گويم او كه همخون من است         خصم جان و تشنه خون من است


بخت بد بين وصل او قسمت نشد           اين گدا مشمول آن رحمت نشد


آن طلا حاصل به اين قيمت نشد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 18:38 توسط حمید| |

انتظار

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه .

اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که

 تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ،

شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني،

بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي

 که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد

زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد...

 و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 14:34 توسط حمید| |

دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام... 

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...

تنهایی را دوست دارم زیرا.... در تنهایی تنها با خاطرات تو زندگی میکنم . . . 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 12:14 توسط حمید| |

دلم گمشده است

چراغی به من دهید تا در تاریکی مطلق پیدایش کنم

این روزها که می گذرد هر روز در آستانه هستم

آستانه را که می دانی

مرز است

مرز بین ......

کاش می توانستم بگویم آنچه را که نباید گفت

کاش....

پ ن۱: امروز بعد جوری دلم شکست

هم دلم شکست هم انگار تمام وجودم مثل شیشه ای که با سنگ خورد میشه خورد شد....

کاش می توانستم به او بگویم آنچه را که نباید گفت


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 12:7 توسط حمید| |

روزگاری بود در جزیره ای دور افتاده تنها بودم

به فکر همدمی بودم که درکم کند
 

از دنیای خود به بیرون نگاهی انداختم
پشیمان شدم


گرد و غباری بس زیاد هوا را پوشانده بود


به زمین نگاه کردم
مردمان را دیدم


در همین حین دخترک کوچکی برایم دستی تکان داد
با خود  گفتم
او کیست؟


من هم برایش دستی تکان دادم


اشاره ای به من کرد و دستش را به سمتم دراز کرد
من هم همان کار
در اندیشه ای غرق شدم
مگر هوا از گرد و غبار لبریز نبود
پس چه شد؟


ناگهان
خیسی پشت دستم حس کردم
نگاهم را به آن دوختم


مروارید های گرانبهایی بود
همانطور مرواریدهای درخشان از چشمانم فرو می ریختند


این بود تنهایی من
این اشک ها بودند که مرا آزاد کردند
رها شدم


آزاد شدم


زلزله ای آمد


جزیره ام را نابود کرد
و
من به زمین فرود آمدم


دخترک دستم را گرفت
با لبخندی دلنشین نگاهم می کرد
این بود آغاز زندگی من...

http://sites.google.com/site/ansari5333/jazire.jpg

نوشته شده در شنبه پنجم تیر 1389ساعت 10:36 توسط حمید| |

کاش پیش من بودی

کاش دستانت در دستانم بود

و لطافت هزار ابر سپید بهاری را

در دست داشتم

و در اوج خوش بختی پرواز می کردم

کاش می توانستم به چشمانت نگاه کنم

کاش پیش من بودی

کاش دستانت در دستانم بود

و لطافت هزار ابر سپید بهاری را

در دست داشتم

و در اوج خوش بختی پرواز می کردم

کاش می توانستم به چشمانت نگاه کنم

و با هر نگاه من

هزار هزار واژه ناگفته عشق را

بقیه در ادامه مطلب ...

به یک باره به سوی تو روان می کردم

و با هر نگاه تو

شادی در چشمان من می جوشید

کاش می توانستم صدای گرم تو را بشنوم

تا چون آبشاری از نغمه های روح انگیز

بر عمق جانم جاری گردد

و همه غم های فراق را بزداید

کاش پیش من بودی

من با گرمای عشق تو زنده ام

چه زیباست

که تو تنها نیاز من باشی

و چه عاشقانه است

که تو تنها آرزویم باشی

و چه رؤیایی است

این لحظه های ناب عاشقی

و من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را با فقط تو حس می کنم

و اگر غروری در من هست غرور عشق به توست 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 19:23 توسط حمید| |

روزی از روزها ،

شبی از شب ها ،

خواهم افتاد و خواهم مرد ،

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .

تا هرچه دورتر بیفتم ،

تا هرچه دیرتر بیفتم ،

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

همین .

وقتی که دیگر نبود 

من به بودنش نیازمند شدم. 

وقتی که دیگر رفت 

من به انتظار امدنش نشستم. 

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد 

من او را دوست داشتم. 

وقتی که او تمام کرد 

من شروع کردم. 

وقتی او تمام شد 

من اغاز شدم. 

و چه سخت است تنها متولد شدن 

مثل تنها زندگی کردن است 

مثل تنها مردن!

منتظرت می مانم

وقتی كه هیچ چیز نداری

وقتی كه دست هایت

ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری

حتی بی هیچ حسرتی

دیگر چه بیم انكه تو را افتاب و ماه ننوازند؟

وقتی میعادی نباشد رفتن چرا؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 10:14 توسط حمید| |

  

چیه دلم گرفتی  واسه چی داری گریه می کنی

چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه می کنی

چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه می کنی

می گی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود

می گی دلتو شکسته اونی که همه ی کس تو بود

می گی دیدی نمونده پای همه حرفایی که زده بود

دل من می دونم داری دیوونه می شی اما باز بی خیالش

دل من می دونم داری ویرونه می شی اما باز بی خیالش

اما باز بی خیالش

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 12:30 توسط حمید| |

فکر من هر لحظه تـــو شدی           نمیدونی چی کشیدم

 

بی تو خیلی تنهـــام

 

عشقمو از چشمام تــــو بخون           بدون اینجا من اسیـــــرم

 

بی تو خیلی تنهــــام

 

نیستی تــــو  که ببینی قلبــــم شکسته دلــــم اینجا گرفته

 

دیگه فرصتی نمونده

 

نیستی تـــو  که ببینیدستام سردهنفســـم دیگه گرفته

 

بی تــــو زندگی سخنه

 

اشکــــام ارزشی نداره واسه تــــو دیگه

 

بی تفاوت از مــن یکی تــــو نگذر

 

حتی واسه یه لحظـــــه دوریتم نمی ارزه

 

نمی تونم ببینم تـــــو رو با یکی دیگه

 

زندگیم بی تـــو رنگی نداره           دلم بی تــــو آروم نداره

 

داره تــــو رو کم میاره

 

فراموشم نکن تــــو نزار برو

 

دیگه ترکم نکن دلم بی تــــو میمیره

 

بیشتر از این با من بازی نکن

 

تنهـــــام گذاشتی

 

جای خالیت اینجا حس می شه

 

تنهـــــام گذاشتی

 

با بوی عطرت گریـــه ام میگیره

 

آره عـــزیـــزم

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 12:27 توسط حمید| |

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 2:31 توسط حمید| |

چنان دل کندم از اين دنيا که شکلم شکل تنهايست
ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشايست
مرا در اوج مي خواهي تماشا کن تماشا
دروغ اين بودم از ديروز مرا امروز حاشا کن
در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حال من
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 1:57 توسط حمید| |

بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم

در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم

نمی دانم چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غم هایم

بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 1:42 توسط حمید| |

چگونه ببخشم نگاه سردت را


همان که به قلبم تکاندی و رفتی


چه ساده دلم را ربودی و آخر


به روی تکه سنگی فکندی و رفتی


گمان تو این بود که بی تو می میرم


چگونه بر این فکر ماندی و رفتی


میان آن همه گوش و نگاه منتظرم


مرا به نام محبت نخواندی و رفتی


متانت من را به خنده می بستی


رذالت خود را به ته رساندی و رفتی


صدای تو آرامش وجودم بود


ولی تو خنجر حرفی به دل نشاندی و رفتی


برای وصالت چه نازها که کشیدم


تو هم که مرا بر گنه کشاندی و رفتی


نگو که برای چه آمده بودی


مرا بگو که برای چه راندی و رفتی


اگر چه هنوزم به یاد عشق تو هستم


ولی عجب که در اینجا نماندی و رفتی


بدان که نبخشم هرگز آن نگاهت را


و پاسخ نگهت را ز من ستاندی و رفتی



نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 1:26 توسط حمید| |

بياامشب به من محرم شواي اشک

بیاامشب توهم باغم شوای اشک

بیا بنگر دلم تنها شده باز

بیا قلب مراهمدم شو ای اشک

من ان گلبوته خشک کویری

بيابرروی من شبنم شوای اشک

رهاکن ميل ماندن دردو چشمم

توجاری بررخ زردم شواي اشک

بيا ارام من در بيقراری

تسلی بخش من هردم شواي اشک

بیابغض سکوت سینه بشکن

به چشم خشک من شبنم شوای اشک

دلم مجروح درد غربت تو

به روی زخم دل مرهم شواي اشک

دلم ازدردهجران نالدامشب

   بیادرمان بر دردم شو ای اشک

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 1:0 توسط حمید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ