تنها
تنها تر ازخودم بی کس تر از تنهایی
چه درد آور است اين باريدنها و كس نداندبا کدام تب اينگونه مي سوزم و مي نوسيم؟! چشم بر راه آمدن هايت تو را در حلقوم تنهايي ناليده ام زمزمه هايم را مي شنوي؟؟ من از هزاره ي افسوسها مي آيم نشاني ام را از مهتاب بپرس! در عمق تيره ي شب در هر طلوع و غروبي چشم به راه توام... بيصدا، نرم و خاموش مي خواهم در صحراي خيالت محو شوم در پيچ و خم نگاهت غرق... و دردهاي كهنه ام را در زير آسمانت با فريادهاي بيصدايم فرياد كنم كاش بداني چقدر نياز به گم شدن دارم آه...چه لذتي دارد در اين ناليدنها براي نداشتن تو...گم شوم...
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت
20:15 توسط حمید| |
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



